خرید بک لینک
امروز شنبه اسدیروز خونه روضه حضرت رقیه داشتم و یه دیگ آش هم پختیم (ان شاالله ک مورد قبول حضرتش باشد)آبج یگف چرا همسایه هاتو خبر نکردی. یه نگا به جمعیت کردم با خودم گفتم ماشاالله با وجود فامیل دیگه همسایه هارو کجا جا میدادم!!!!از دیروز حسااااابی خسته ام و بدنم انگار کوفته شده!!!!! شایدم از استرس بود اینجوری تحلیل رفتم!تا جایی که بعد مراسم و رفتن مهمونا همون وسط هال دراز کشیدم و باوجود سروصدای خیلی زیاد خواهرزاده و پسرجانم و بالارفتن های زینب کوچولو از بنده خوابم برده بود.این هفته قراره خواهرزاده ام بعد 5 سال عمل حلزونی گوشش انجام بشه ان شاالله...خدایا ...یا امام رضا میدونم که یادتونه که گفتونین هنوز نوبتش نشده!!! الان دیگه نوبتش و منتظر شفای شماییم که دست رئوفتونو بکشید به سر این بچه ...آقاجان الوعده وفا.....این روزا خیلی خستم... خسته روحی!!!! محمدرضا لجباز شده و شیطونیاش بی اندازه و منم هی مجبورم به داد کشیدن و عصبانیت و وقتی مثه الان خونه نیست ، عذاب وجدانه که میاد سراغم و همه حق هایی که به اون میدم!!! واقعا تو سن پایین حضور خواهر کوچیکترش اونو مجبور کرده به جلب توجه و شیطنت زیاد و لجبازی!!!! خب اعصاب آدمم یه حدی داره و از ظرفش ک لبریز بشه دیگه تنها راهش یا عصبانیته یا تهدیده یا دعوا ...خدایا به من صبر تموم نشدنی بده خیلییییی زیاااادمن نمیفهمم این روانشناسا چیه باز میگن عصبانی نشین .دعوا نکنید. تهدید نکنید .پس چجوری ادم کنیم!!!!!!گرچه با همه اینا بچم فقط بدتر میشه الهی بمیرم براش خداجون کمکم کنامروز صبح با خودم نقشه ریختم که شده ناهار درست نکن که با محمدرضا بازی کنم ...همه چی اوکی شد غیر از خودش خخخخ چون اوشون رفته بود تو دنیای آپارات و دیدن مزخرفاتشراستی از نمایندگی هم زنگ

برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 23:22

صفحه بندی